خرید بک لینک

این روز های من

خاطرات

اون موقع ها که من زیاد میومدم بلاگفا (سال ۹۳اینا)

ی وبلاگی رو خعلی دنبال می کردم اسمش فک کنم واکنش های دوپامین و دی وان بود خاطرات دو تا دانشجوی داروسازی بود که با هم وبلاگ رو درست کرده بودن، نوشته هاشون خعلی قشنگ بود و دی وان (دختر خانمه) هر وقت عکس می ذاشت، دست هاش لاک های خیلی مرتبی داشت که من عاشقشون بودم

عاشق این بودم که روی تی بگ ها جملات آرامش بخش می نوشت هر وقت قرار داشتن کلی پاستیل و لواشک و شکلات برای هم می بردن (از این خز هایی که واسع خود نمایی از این کارها می کنن نبودن واقعا دلی بود) تازه ماگ هاشونم خریده بودن و قرار گذاشتن که ازشون استفاده کنن و ببرن خونه ی خودشون چه قدر دوست داشتم منم اینجوری عشق رو تجربه کنم! هنوزم دوست دارم

توی سال ۹۴ از یک تایمی به بعد کلا دیگه نیومدن، من هنوز می رم و به پیجشون سر می زنم اما نیستن 

امیدوارم از هم جدا نشده باشن

یک پیج دیگه هم بود که ی دختر خانمی خاطراتشو می نوشت

پدر و مادرش از هم جدا شده بودن و یک دوست خانوادگی داشتن که پسرشون دانشجوی پزشکی بود و مثل اینکه بابای خانواده هم مطب روانشناسی داشت

این پسره میاد با دختره دوست میشه و دختره هم یک دل و نه صد دل عاشقش میشه نمی دونم چه اتفاقی میوفته که پسره پا پیش می کشه(البته از اولشم مشخص بود که واقعا دختره رو دوست نداره) و دختره هم کلی باهاش حرف زده حتی مطب پدرش رفته بود اما پدر پسره بهش گفته بود شما به هم نمی خورید، یادمه توی عالم بچگی مدام براش کامنت می ذاشتم این پسره دوستت نداره خودتو کوچیک نکن

خدا نبخشه اینجور آدم ها رو مخصوصا وقتی می دونن طرف زخم داره اما می رن سراغش، خعلی داغون شد دختره

هعییی خعلی دلم می خواد بدونم الان کجان الان جی کار می کنن

به شدتتتنت کنجکاوم

برچسب: نویسنده: یاسین جلالی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 11:50

صفحه بندی